تبليغاتX
پاتل بنوبند www.PATALIHA.blogfa.com }

داستان سغ و گربه و قضاوت خر

به سال هشتاد و هفت ویکهزار و سیصد خورشیدی در روستایی از روستاهای ایران زمین به نام پاتل سغی با گربه ای دعوا و مشاجره شان گرفته بود که گهی سغ و گهی گربه مدعی ادعا می شدند و یکدیگر را محکوم می کردند و سرانجام برای رسیدگی به شکایت به پیش خری رفته و داستان خود بازگو کردند. ابتدا سغ سخن آغاز نمود و گفت که سالیان سال است ما سغ ها در نزد مردم روستا احترام داشته ایم گذشته ها مردم گوشت و استخوان جلویمان می گذاشتند و منزل و سرپناه برای حفاظت از باد وباران برایمان درست می کردند که اذیت نشویم روزها گذشت و ما نگهبان و دربان دروازه خانه مردم بوده ایم و خور و خواب , آرامش و استراحت از آن ما بود چنان در ناز و نعمت بودیم که گلویمان می دیدی به یاد سغ پتیبل می افتادی صاحب خانه جایمان جارو می کرد و آب جلویمان می گذاشت و این بود احترام و عزت , نمیدانم این گربه چکار کرد که این بلای دربه دری شامل حال ما شده است هر چه گوشت و ماهی , خوراک و غذاست نصیب این گربه سبیل تیلنگی می شود وقتی برای استراحت به زیر کهور می رویم جناب برزگر سنگ و دار نصیبمان می کند و ما را از این بند به آن بند روانه میسازد یکی می گوید بلندشو سغ بی ادب که مش و جو خراب کردی به بند دیگر که می رویم آن یکی می گوید بلند شو سغ سهار که شیلنگ یکبار مصرف خراب می کنی به هیش و عروسی که می رویم چولنگو دار و سنگ نثار جان بی جانمان می کنند یادشان رفته که زمانی ما برای خود احترام و عزتی داشتیم .

ای داد بیداد از این روزگار              گربه جایت بگیرد ای سغ گرفتار

احترام و عزت داشتیم بسیار         گربه ما را قیافه گیرد روی دیوار

چنان بگیر دمش به زیر دندان         آه سوز و آخش بلند گردد پرتوان

آی مردم بیایید سیل و تماشا         ببینید آن دم بــریده گربه تا تـاشـا

من رفتم به یاد آن روزگاران            تا گربه باشد نگیرد ز ما آب و نان

نوبت به گربه می رسد و او داستان را جور دیگر تعریف می کند و می گوید ای قاضی شکل ماهت گردم گوش خویش از سغ بگیر و سخن من بشنو . خر که گوشش به پهنای باند یو اچ اف دراز بود آنرا تکان داده و می گوید بگو گربه جان!!گربه چنین گفت: مدتها بود که ما گربه ها در شهر بودیم و گذرمان اینطرفها نمی افتاد سغ ها کجا بودند در آن مملکت , پدر بزرگ پدربزرگم قصه زده از پدرش و چنین گفته که زمانی که پرتغایها آمدند قشم و بندراولین کاری که انجام دادند این بود که در نهایت احترام به وضعیت ما رسیدگی کردند گوشت از کشتی می آوردند سرخ سرخ جلویمان می گذاشتند که اهالی سورو و جرون به چشمشان ندیده بودند پیش پیش هم نمی کردند که میوومان درآید حالا این سغ لولی آمده ادعای احترام و عزت می کند شما که در شهر استک حرما هم گیرتان نمی آمد امام قلی خان که آمد و جزیره قشم و بندر آزاد کرد و نام بندر از گامبرون به بندرعباسی و به نام شاه عباس عوض کرد ما هم به خاطر عزت و احترام و گوشه نشینی سوی اینجا آمدیم که روزهای اول تیر علی جلال هم گیرمان نمی آمد تا این روزگار چرخ خورد و این سغ های بی ادب و بی نزاکت دمشان روی کولشان گذاشتند و ما هم به احترام و شکوه گذشته مان برگشتیم.

ای دلا شکم خواهم پر زماهی      سغها ببینم در نزدیکی چو سیاهی

برو دور شو  ای سغ سهار             کله ماهی گاریز بخواهم در نهار

صبحانه در سفره نان سوراغ        نگیرد توی چشمت سبیلم در دماغ

شبها لیسیدم سبیلم زروغن         سغ کوفتی ندارد سهمی زغذای من

خر خود را در مقام قضاوت می دید بادی در غب غب انداخته با صدای دلنشین عرعرکنان آنها را به آرامش دعوت کرد و به سغ گفت ای سغ جان!! تقصیر از گربه نیست تورم بالا رفته و جنس گران شده و شما هم تعدادتان زیاد , در این روزگاران بچه زیادی نمی شود نگه داشت چه رسد به سغ زیادی , مگر نشنیده ای که که بهداشت گفته هر روستایی یک سغ بسه و دوتاش زیاده , یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور , به گربه نیز چنین گفت: ای گربه جان!! گل گفتی ولی حالا چرا؟ درست است ما چند روزی از شهر دور بوده ایم ولی لاف در غریبی گوز در بیابان ! تعریف زیادی هم فایده نداره ماهی گاریز گیر صاحب خانه می آید؟ که کله اش گیر تو بیاید , کجا کاسه سوراغ پر می شود که تو نان و روغن هم به پهلویش می گذاری .

بروید دعا کنید که وضع مملکت خوب شده تا شکم شما هم سیر شود هرچند به قول شاعر گفتنی به لب سغ و گربه باران نمی آید . قصه ما به سر رسید الاغه به خانه اش نرسید.

13 شهریور ۱۳87 فاروق سالاری

نوشته شده توسط فاروق سالاری در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 14:6 | لينک ثابت |