روزی از روزگاران امروز جمعی از دوستان جمع و در شور و شعف بودند و بازار و جک و خنده شان داغ بود سالاری که گلّه اش از تل به جنگل برای چرا آورده بود زیر سایه کهور خوابیده بود که صدای خنده ای شنید ناگهان از جایش برخاست به دور و برش نگاه کرد کسی را ندید دوباره سرش را روی زمین نهاد اما برای بار دوم صدای خنده شنید که از راه نزدیک می آمد نشسسته و خوب گوشش تیز کرد متوجه شد که به طور یقین صدا از پشت تخته سنگی است که در فاصله کمی از او قرار گرفته است خود را به آهستگی و خزان خزان به سمت سنگ رساند که صدا از آنجا می آمد در کمال تعجب دید که جمعی از خزندگان و چرندگان به دور همدیگر جمعند و با هم در گفتگو و خنده اند نگاهش را متوجه مجلس آنان کرد و خزوک را دید که در گوشه ای لم داده و هیچ گفتگویی ندارد و هر از چند گاهی تکانی می خورد , موروک و گیرغ دست بر دست هم می زدند و آهسته به هم اشاره کرده و می خندیدند موروک گلمپا هم یکسره در حال خنده بود گاگلی کدخدای مجلس بود و قصه می گفت از آدمیزاد . سیسمار یا همان سوسمار معروف هرچه گاگلی می گفت او گردنش می تکاند می گفت : خوب خوب دِگه !! مُم کهورک با شنیدن کلمه خوب خوب از سیسمار دِلَ بالا می افتاد و قه قه می خندید . خلاصه اینکه گاگلی از همه چیز آدمیزاد جک و داستان در می آورد ؛ قصه می زد که پدرم از پدرش و او هم از جد و آبادش شنیده که همین آدمیزاد دورانی شلوار و تمبان نداشت زمانی هم نعلین پایش نبود اما حال و روزش از الان بهتر بود کارهایشان حداقل با همان عقل ناقص خودشان جور در می آمد توی همین جنگل خودمان برزگر و کشاورز بودند با هم داهول و خنده و گپ و گفتار داشتند اما الان بلا نسبت جمع , رویم به کهور سرم به زیر سنگ , همه یک چیزی به دستشان است که به گوش خود می گذارند مثل بز گنوغ دور سر خود می گردند و می چرخند و با خود حرف می زنند . − مرادش موبایل بود − دوره ای سوار خر و قاطر بودند امروزه سوار بی جانی هستند که چهارتا پا دارد که ده برابر آلوسَرَکو دور خودش می چرخد جوری هم داخل آن می نشینند انگار خر لغنتشان زده است سر و رویشان خنده در آن نیست مثل پوراَکَرب گرفته است , قیافه شان نگاه بکنی بعضی کـلّـه شان ما را یاد دم کروسک می اندازد ریش که ندارند چون گردن همین دیم دراز لو واز− سوسمار− صاف است بعضی ریش بزی دارند جامه شان و تمبانشان همه تنگ که فکر می کنی تمبولک − میمون − آمده تمبولک شنیده اید ؛ سیسمار که تا به حال به گوشش نخورده بود هم می گفت: خوب خوب دگه !! یعنی شنیده ام بگو !!
گاگلی می گفت: چوک دخت خاله ما دوش از دهات خبر آورده که مردم خیلی ها چهار چشم شده اند گیرغ گفت: همه چیز به گوش خود شنیده بودیم الّا آدمیزاد چهارچشم . گاگلی گفت: تعجب نکن چوک دخت خاله ما گفته که دو تا چشمشان روی دماغشان است خودشان می گویند عینک شاید هم سینک .. سیسمار می گفت: خوب خوب دگه!!
گاگلی می گفت از سغها شنیده که چولنگ آدمیزاد از خودش گنوغ تر شده چطوری گوبَرَک (حمّالک) بارش گرد می کند و می برد چولنگ آدمیزاد هم یک چیزی دارند که همگی به دنبال آن می دوند − توپ − گاهی به سمت کوه و گاهی هم به طرف دریا می روند و می آیند ماده شان (زنان) که گیاه می چیدند و گاو و بز خود سیر می کردند و هر روز از اینجا می گذشتند کم و بیش می آیند کمی گیاه به سر می گیرند و سوی خانه می روند بعضی که با همان چارپای آلوسَرَکو گیاه خود می برند و قیافه ای می گیرند که چَغاشک هم نمی گیرد به قول خودشان می روند بَندِر خرید بکنند که من نمی دانم این بَندِر چه نیـِرشک تَری است که همه نصف هفته می روند بَندِر تازه وقتی به هم می رسند می گویند ما اصلاً نرسیدیم چیزی بخریم رفیقش که بندر نرفته بود می گوید به خاطر این است که خودت با فلانی رفتی و ما را خبر نکردی .
خلاصه کلام اینکه گاگلی از خیلی چیزهای آدمیزاد دَنگ در می آورد و می گفت و می خندیدند که ناگهان میشی سر به زیر آمد و پا گذاشت کلّه سر موروک گلمپای بیچاره که یک وجب سرش زیر خاک رفت و همه به گوشه ای فرار کرده و به سوراخی خزیدند , سالار سرش بلند کرد دید که روز بالای سرش رسیده و بزها و میشها همه روانه منزل گشته اند الّا همین میش تنبل به سرعت لنگ و دارش برداشت و رفت. قصه ما به سر رسید و الاغه به خانه اش نرسید.
- تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت - پاتل بنوبند - فاروق سالاری

