روی دیوار بی اعتمادی

, شبهای سکوت تنهایی

 , نوشتم جمله ای قصار برای فهم و دانایی

, ای انسان

, بزرگ باش و متین

, من باتو خواهم بود 

,در این دشت پر آشوبم

, بخوان همراه خروس سحر

, نگاه وا مانده از ترس بی خود بودن

خدا را بین در آب روان در برگ در سایه

بلند شو خرقه بیانداز

پوستین چاک و نعلین پاره کن

سوی جانان پر گشا و پرواز کن

خدا با ما یار بود و یاور گشت

دایره دوار با ما همساز گشت